از خواب تا مرگ

سکوت بی پایان! صدای پرندگان کوچک، آنچنان با صدای شرشر باران آمیخته شده بود که لذت بخش ترین موسیقی ممکن برایم نواخته میشد! خیلی وقت بود که سر و صدایی نشنیده بودم! وقتی که سعی میکردم پرواز را بیاموزم، در این فکر نبودم که راه رفتنم را فراموش کنم! نمیدانستم که انسان آفریده شدم و باید انسان از دنیا برم، نه یک پرنده !
 

سلام ...

... تخیل کوچک یک روانی ...

راستی، میدانستی : تمام بچه های کوچک کنار خیابان، با ترازو درس میخوانند و با سرما معیشت ... !

چقدر احساس خستگی میکنم ؟!

 خسته از همه چیز ! خسته از خنده های تصنعی و دروغ های راستکی !

 

کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرش

ولی  آهسته  می گویم  الهی  بی اثر باشد

...

اگر تو فراموش کرده ای !  آن درخت چنار پیر هنوز در خاطرش مانده است ! زمانیکه سلامهای پر از شوق و شورِ بلندمان به گلها و درختان حسادت آدمیان را بر میانگیخت! زمانیکه گلها با خنده هایمان می خندیدند و با اشک هایمان می گریستند!

من به خاطر دارم، آیا تو هم به یاد داری؟

 

تقدیم به تو  ...

با تو الفبای عشق را آموختم

ندای قلب عاشقم را به گوش همه رساندم

به تو و کلبه عشقمان بالیدم

تو همه گمشده ام شدی

حال که این چنین شیفته توام باش تا در کنارت آرامش بیابم !

 

اعدام ...

ساعت 4 صبح بود ! یک ساعت مونده به اذان،  صدام کردن ! آهای ! آهای حیوون بلند شو ... !

حس نداشتم بدنم رو تکون بدم ! فکر کنم شام و نهار یک هفته آخر من ، فقط شکنجه و کتک خوردن و خون مخلوط با آب بود ! نمیدونم چرا نمیتونستم مقاومت کنم ! با یک ، دو ضربه به رو زمین ولو میشدم ... !

نزدیکم شد! دوباره شروع کرد به کتک زدن ! بلندم کرد ! بهم مثل حیوونا آب میداد ! هی میگفت بخور بخور ! میخوام قربونیت کنم و گوشت کثیفتو بدم واسه سگ های بالا مقاما، تحفه ببرن تازه ارزش اونا رو هم نداری ! لباسمو عوض کردند ! روی چشام نقاب بسته بودند ! اما یک چیز تو ذهنم به من کمک میکرد و اونم این بود که یکی دلش به حالم میسوزه ، هر قدر هم که گنهکار باشم ! روی پله ها راه میرفتم ! صدای چیک چیک آب میومد ! همجا رو سکوت فرا گرفته بود ، فکر کنم بلند ترین صدایی که میشنیدم صدای حرکت پاهام روی پله های آهنی ، زوار چوبی بود که هی قیچ قیچ صدا میکرد ! یه چیزی رو دور گردنم بستند ! اولش فکر میکردم میخوان بازم بهم شکنجه بدن ! اما همیشه موقع شکنجه من ، چشمامو باز میذاشتن تا ببینم و تازه هیچوقت هم ، هیچ جا ساکت نبود ! کمی تحمل کردم که بفهمم بلای امروز چیه ! که یهو ...

آویزون موندم و چشمام از حدقه زد بیرون ...

                                                                                    ... آرشیو همین وبلاگ ...

...

کسی به فکر گل ها نیست؛

کسی به فکر ماهی ها نیست؛

کسی نمی خواهد

باورکند که باغچه دارد می میرد؛

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است؛

که ذهن باغچه دارد آرام آرم

از خاطرات سبز تهی میشود؛

و حس باغچه انگار،

چیزی مجرد ست که در انزوای باغچه پوسیده است

                                                                                     فروغ فرخزاد

 

جاده نا امیدی :

انگار تا همیشه باید، در پی چشمهای تو ستاره های جاده را سوار کنم، و چه طولانی است این شبهای بی ستاره جاده !

 

تمسخر : چرا همه جزو دشمنان بودند ؟!  و چماق به دستان رفیقان دیرینه؟!

 

آیا می‌دانید :

داریوش پادگان و نظام وظیفه را در ایران پایه گزاری کرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزیر باید به خدمت بروند و تعلیمات نظامی ببینند تا بتوانند از سرزمین پارس دفاع کنند.

 

سخن هفته :  پلکهای مرطوب مرا باور کن، این باران نیست که می بارد ! صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون می ریزد !



  

نویسنده : پیمان دانشفر ; ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸



سلام ...

بالا نوشت : بابابزرگ خوبم، یادت همیشه گرامی باد ... تاریخ فوت : 17 دی ماه 1381

 

... تخیل کوچک یک روانی ...

راستی، میدانستی : دخترک کبریت فروش ، فروشنده نیست بلکه یک مردم شناسه ... !

 

... یک دیو ترسناک مسخره ، پشت پنجره ایستاده و داره زوزه می‌کشه، حیف که وقت ندارم که ازش بترسم.

 

علت سکوت ...

میدانم در آینده هر وقت مرا دیدی علت غم و سکوتم را خواهی پرسید ...

پاسخی بیش ندارم : ببخشید خانم/آقای ... !

من سکوت اختیار نکرده بودم

لیکن با زبانی سخن میگفتم که تو آنرا نمیفهمیدی ...

 

کاسه چوبی

پیرمردی تصمیم گرفت تا با پسر،عروس و نوه چهار ساله خود زندگی کند.دستان پیرمرد می لرزید و چشمانش خوب نمی دید و به سختی می توانست راه برود.هنگام خوردن شام،غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را بر زمین انداخت و شکست.

پسر و عروس از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند:باید درباره ی پدربزرگ کاری بکنیم،وگرنه تمام خانه را به هم می ریزد.آنها یک میز کوچک در گوشه ی اتاق قرار دادن و پدربزرگ مجبور شد به تنهایی آنجا غذا بخورد.بعد از اینکه یک بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شکست،دیگر مجبور بود غذایش را در کاسه چوبی بخورد.هر وقت هم خانواده او را سرزنش می کردند،پدربزرگ فقط اشک می ریخت و چیزی نمی گفت.

یک روز عصر قبل از شام،پدر متوجه بچه چهار ساله خود شد که داشت با چند تکه چوب بازی می کرد.پدر رو به او کرد و گفت:پسرم داری چی درست می کنی؟پسر با شیرین زبانی گفت:دارم برای تو و مامان کاسه های چوبی درست می کنم که وقتی پیر شدید،در آنها غذا بخورید!وتبسمی کرد و به کارش ادامه داد.

از آن روز به بعد همه خانواده با هم سر یک میز غذا می خوردند

منبع : خاطراتی از گذشته همین وبلاگ ... نوشته اول : نیکا

 

منتقد ، حراف،  گوش کن ...

وقتی که حرف می زنیم، بیشتر می خواهیم خودمان را قانع کنیم تا دیگران را. کسی که قانون شده باشد، کسی که به اندیشه های خود ایمان داشته باشد، اصلا حرف نمی زند.

فریدون تنکابنی

 

دفتر خاطرات ...

هنگامی که دفتر خاطراتم را ورق می زنم و به نوشته هایی نیگاه میکردم که نباید در آنها اسمی از تو می آورم ! اسمی که هیچگاه معنای نفرت را در خود حبس نکرده بود ! آری ! فقط تو بودی که به ذهن من در نوسان زندگی می کردی ! اما نمیدانم چرا ؟ !

می خواهم از تو بپرسم میدانی زندگی چیست ؟

میدانم که میگویی خوشگذرانی ! خسته شدن ! خوابیدن ! خوردن ! ...

دیدی ! فکرت گنجایش زندگی را ندارد ! پس بهتر است که زندگی شاد خود را به من هم قرض دهی ! ...

 

تمسخر  : با نابودی هر هجای نام تو، من می کشم نفس !

               افسوس! نام لعنتی ات، یک هجاست، و بس !!

 

تیک تاک، تیک تاک ، زمان از صفر آغاز شد :

از همین لحظه به خود قول بدهیم ، با صداقت همه چیز (عشق) رو آغاز کنیم !

 

آیا می‌دانید :

کمبوجبه فرزند کورش بدلیل کشته شدن 12 ایرانی در مصر و اینکه فرعون مصر به جای عذر خواهی از ایرانیان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود ، با 250 هزار سرباز ایرانی در روز 42 از آغاز بهار 525 قبل از میلاد به مصر حمله کرد و کل مصر را تصرف کرد و بدلیل آمدن قحطی در مصر مقداری بسیار زیادی غله وارد مصر کرد. اکنون در مصر یک نقاشی دیواری وجود دارد که کمبوجیه را در حال احترام به خدایان مصر نشان میدهد. او به هیچ وجه دین ایران را به آنان تحمیل نکرد و بی احترامی به آنان ننمود.

 

سخن هفته :  به کدامین جرم، حکم صبر برایم صادر شد ؟ آیا جرم من عشق است ؟



  

نویسنده : پیمان دانشفر ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸



سلام ...

راستی، میدانستی : صدای باران هیچوقت آشنا نیست ... !

 ... تخیل یک روانی ...

از گل وا شده دورترین بوته ی خاک، به تو ای دوست سلام، حالت آیا خوب است ؟ روزگارت آبیست ؟! همه اینجا خوبند، نی لبک میخواند، قاصدک هم می رقصد، باد هم عاشق شده است ، فکر من باش که من فکر توام ... !

ما ...

ما یه رویای دست نیافتنی هستیم ، که شب همیشه دنبالش میگرده !

برای فراموش شدن توی سایه ها، از دنیا و از همه فرار می کنیم !

ما توی توهم خودمونیم ، دردناک و خواستنی !

دو برگیم که باد ، در پائیز یکیشون میکنه ! ما دو تا موجود یکییم، که از عشق میمیریم!

زندگی چرا مهمه ؟

با این جدایی ، ما دو قطره اشکیم  ! ولی زندگی چه معنی داره ، داره رشد میکنه  !

ما دو قطره اشکیم ... !

دیگه هیچی ! اینکه ما هستیم، هیچ چیز دیگه ... !

 

دلقک و افسردگی  ...

وقتی به دنیا اومد چشماش چپ نبود، ولی پرستار تا دیدش خنده‌اش گرفت! تو مهدکودک قرار شد یک  بازی جدید بکنن، هرکی نقش یه  نفر رو بازی کنه! یکی پادشاه شد ، چند نفر خدمتکار،  یکی وزیر، او هم دلقک شد!

تو مدرسه باعث خنده همه میشد! معلما کاراشو برای همدیگه تعریف میکردن و کلی میخندیدن!

رفقا کلی باهاش حال میکردن ،  هرکار  خنده ‌داری  که بلد بود  براشون  انجام میداد!  از اون  به بعد همه میخواستن باهاش بیرون برن و بخندن ! دلقک خوبی بود! به مهمونیاشون دعوتش میکردن  که سرگرمشون  بکنه!  کارای جالبی بلد بود، اتفاقای مسخره‌ای  که براش افتاده بود رو تعریف میکرد و همه میخندیدن!

... بچه‌اش ساکت نمیشد. دهنشو نمیبست! یک بند گریه میکرد و جیغ میزد! کمی براش شکلک درآورد، آروم شد!

خلاصه همه رو خندوند ... ولی آخرش به دلیل افسردگی مرد !

 

...

نیامدی!  دلم سوخت !  آتش به جان باغ افتاد !
سیب
!
نیامدی
... !  اما هنوز ... عزیز بالا بلند !
پسرکی در پس اینهمه هوای بی‌حوصله‌ی صمیمانه خواستنت

در این آفت‌زده باغ خاطرات نیمه کاره رها شده
...!

برایت چشم گذاشته، و بغضش را بازی می‌کند!
                    و سردش است
!  
                      عجیب سردش است
!
                                    چهل . هشتاد. سی .پنجاه صد.بیام؟
                                  ده .هفتاد .چهل .پنجاه.نود.صد....نیومدی؟...سیب بیام؟
!

منبع : خاطراتی از گذشته همین وبلاگ

دلتنگی ...

باورم نمیشد که وقتی او را نزدیک دیدم او را در آغوش نگرفتم و زار زار برایش از دلتنگی گریه نکردم ! نمیدانم چه چیزی مرا منع کرد ! اما یک چیزی برای همیشه ، قابل باور است و آن هم :

دلتنگیست ... !

 

مه ...

دوستان

مپرسید خانه هایمان کجاست

ما نه غاری داریم  و نه لانه ای

سرگذشتمان را در کتاب ها نگردید

در هیچ کتابی ما را یادی نیست

بسان مه آمدیم و چون برف رفتیم

در هر دو گونه بی باران بودیم

اگر خواهید از کنه ما آگاه شوید

مانند ما بمیرید تا به دست آرید

جبران خلیل جبران – ک. سکوت من سرود است ( مجموعه اشعار )

آیا می‌دانید :

داریوش کبیر طرح تعلمیات عمومی و سوادآموزی را اجباری و به صورت کاملا رایگان بنیان گذاشت که به موجب آن همه مردم می‌بایست خواندن و نوشتن بدانند که به همین مناسبت خط آرامی یا فنیقی را جایگزین خط میخی کرد که بعدها خط پهلوی نام گرفت.

 

تمسخر 1: آفرین به صدا و سیما به عنوان رسانه ملی !  ( و صد به به در اطلاع رسانی و اخبار )

تمسخر 2: آفرین به محو کردن تاریخ گذشته ایران و ارجاع دادن تمام دستاوردها به 30 سال اخیر !

تمسخر 3: آفرین به رنگ برادری و رفاقت در کشوری عزیز به نام جمهوری اسلامی ایران ! ( من ایرانیم)

تمسخر 4 : آفرین به مردم هایی که از پشت به کشور و مردمان دیگر خنجر میزنند و فقط حرف میزنند!

 

سخن هفته : رنگم بر مبنای راهم ، راهم بر مبنای عقیده ام  و عقیده ام بر مبنای تعقل !



  

نویسنده : پیمان دانشفر ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸



سلام

... تخیل کوچک یک روانی ...

آرزو دارم روزی این حقیقت به واقعیت مبدل شود که همه‌ی انسان‌ها برابرند.

 

 مرگ ...

از دور صدای وحشتناکی نواخته میشد! آنچنان که همه در صدد فرار از منازل شدند ! اما حیف ، که او خواب بود ! در روستایی که فقط ده نفر جمعیت داشت ! یک نفر به خواب ابدی رفته بود ! او بدنبال صداهای ترس آور و مهیب از دنیا رفته بود ! و عده ای هم بر اثر فرار جان باخته بودند !

حال کدام بهتر است :

بمانی و در خاک خود بمیری ؟

یا فرار کنی و در غربت بمیری ؟

 

ایرانی و مسلمان در کنار هم باش ... افراط در دینت را در کنار دشمن باش !

.... .... .... .... .... .... .... .... .... .... ....

من نیستم ...

 

آنکه باید می بودم ، آنکه باید باشم

من نیستم من.

من گرفتارم من اسیرم من خستم

هیچ راهی نیست؟

راه زندگی بر من ، راه غصّه خواهی بیش نیست.

من نیستم من

جادّه های آینده در خیالم دیریست ، کوچه های تاریکیست.

آه شقایق های وجودم :

با گذشته زندم.

بشنو از من ، من نیستم من

بشنو و هیچ نگو از من

با محبّت با وجودی از عشق

با قلم ها در شب

با سکوت شاعرانه در فکر ، با خیالم ، با روح

هیچ نگو

بشنو آنچه در قلب سیاهم برپاست

رنگ من در غم نیست

رنگ من آبی است

روح من بر قایق

قایقی بر دریاست.

آه بر من که نیستم ، من نیستم من

غوطه ور در خواب

لحظه ای در خانه ، لحظه ها در گرداب.

فکر من شب ها

می رود تا پرواز ، پیش آن کبکی

که رهاست از سیلاب

فکر غم های دراز

بشنو از من

من نبودم من ، که چنین می میرم

می شنیدم که دلی هم میگفت :

جادّه های زندگی را می دوم ، لیک چه سود

آنچه می یابم نمی خواهم و آنچه می خواهم نمی یابم

روح زندگی خالیست ، غصّه ها خواهند رست.

بشنو از من که نگاهم سرد است

قاصدک های وجودم انگار

خسته ، لیک در باد است.

ای شقایق نیست با من یاری نیست

تا بگوید قصّه راه دراز

تا بخواند لحظه های سبز باغ.

در سکوتم یا تویی یا رنگ غم

یار من هم یا تویی یا شعر من.

تو مرا می پرسی ، که چه چیز می خواهم!

من خدا می خواهم

در تکاپوی و تلاش زندگی

من یه راه می خواهم ، که دلم می خواهد.

بشنو از من

گر نمانم شاید

در دلم خواهی ماند.

من که رفتم آنوقت

قصّه ها خواهی خواند

که مرا دریابی !!!

بنگر ، تو چرا بی تابی؟!

تو مرا خواهی داشت

شعر من آهنگ نیست

نه کویری خالیست ، نه ترانه ، نه هیچ

شعر من یک راز است

که دلم با خود گفت.

بشنو از من ، که دلم اینبار گفت

سرّ خود با پاییز

قصّه ای روح انگیز   . . .                           منبع : ...

.... .... .... .... .... .... .... .... .... .... ....

 ورود ممنوع ، تو نیا فقط ... !

تا حالا شده احساس کنید خیلی خرد شدید در جایی که هرگز خودتان نیستید ؟!

تا حالا شده احساس کنید که شاید برای کسی ارزش داشته باشید و بعدا باور کنید که این باوری بیش نیست ؟!

تا حالا شده مثل خودت باشی ، ولی خودت نباشی ؟!

تا حالا شده معرفی کنید و معرفی نشید ؟!

تا حالا شده احساس کنید برای کسی مهم هستید  و باور کنید که فقط یک باور تلقینی بیش نیست ؟!

تا حالا شده آرزوی خندیدن داشته باشید و شاهد شادی دیگری باشید ؟!

تا حالا شده احساس کنید که نزدیک ترینی و بعدا همه فامیل بشن و نزدیک و به این باور برسی که خیلی دوری؟

تا حالا شده احساس کنید قداست دارید و باور کنید که حقارت دارید ؟!

تا حالا شده  بر اثر تیپ و قیافه و پول  از یه مهمونی و جمعی دوستانه حذف بشید ؟!

تا حالا شده  احساس کنید با فرهنگ و تمدنی ، اما در هر جمعی وحشی و بی فرهنگ خطاب بشید ؟!

تا حالا شده از غذا لذت ببرید ، اما بر اثر لذتتون به عنوان گدا و گرسنه هیچ نخورده خطاب بشید ؟!

تا حالا شده حقیر بودنتو احساس کنید و دیگری با دلایلی برای کاهش حقارت ، حقیرترت کنه ؟!

تا حالا شده آرزوی رفتن جایی رو می داشتی ، اما بر اثر درجه بندی تو محروم باشی ؟!

و ...

 حیف ! ...

سرنوشت تغییر خواهد کرد ، اما  امیدوارم برای حقیر تر شدن روزی دعوت شوم ؟!

.... .... .... .... .... .... .... .... .... .... ....

سخن هفته : ترجیح می دهم در خیابان با کفش هایم راه بروم و به خدا فکر کنم نه اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم! ... دکتر علی شریعتی



  

نویسنده : پیمان دانشفر ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸